خسته ام خدا! چقدرخسته ام چطور من بدن نازنین این عزیز را شستشو کنم؟اگر تغسیل به اشک چشم مجاز بود آب را بربدن او حرام میکردم .حیف است این جسم آسمانی در خاک .حیف است این پیکر ثریایی در ثری.حیف است این وجود عرشی در فرش.اما چه کنم که این سنت دست و پاگیر زمین است پس آب بریز اسمإ کاش آبی بود که آتش این دل سوخته را خاموش می کرد.ای اشک بیا!بیا که اینجاست جای گریستن .فرشتگان که به قدرمن فاطمه را نمیشناختند به اندازه من با فاطمه دوست نبودند مثل من دل در گروی عشق فاطمه نداشتند ضجه می زنند مویه میکنند :تو سزاوارتری ای علی فاطمه !فاطمه تو بوده است .ای وای تورم بازو از چیست؟ این همان حکایت جگرسوز تازیانه و بازوست.خلایق باید سجده کنند به این همه حلم .به این همه صبوری.فاطمه گفتی بدنت را از روی لباس بشویم؟برای بعد از رفتنت هم باز ملاحظه این دل خسته را کردی؟نازنین!چشم اگر کبودی را نبیند دست که التهاب و تورم را لمس میکند.عزیز دل کسی که دل دارد بی یاری چشم ودست ورم را میفهمد.ای کسی که پنهانکاری را فقط در دردها و مصیبتهایت بلد بودی شوی توکسی نیست که این رازهای سر به مهر تورا نداندو برایشان در نخلستانهای تاریک شب نگریسته باشد. ای خدا! این غسل نیست شستشو نيست مرور مصیبت است.دوره کردن درد است.تداعی محنت است.ای وای از حکایت محسن!حکایت فاطمه و آن درو دیوار حکایت آن میخهای آهنین با بدن نحیف وخسته و بیمار! حکایت آن آتش با آن بدن تبدار .آرامتر اسمإ دست به سادگی از این همه جراحت عبور نمی کند دل چطور این همه مصیبت را مرور کند چه صبری داشتی تو ای فاطمه وچه صبری داری توای خدای فاطمه! این که جسم است اینهمه جراحت دارد اگر قرار به تغسیل دل بود چه میشد این دل شرحه شرحه  این دل زخم دیده  این دل جراحت کشیده  اسمإ بیاور آن کافور بهشتی را که دیگر تاب تحمل ندارد ثلث این کافور بهشتی جبرئیل آورده را حنوط پیامبر شد وثلث دیگر حنوط تو مظلومه مهربان من وثلث دیگراز آن من .کی میشود این ثلث آخر به کار آید و من تنها مانده را به شما دو عزیز رفته ملحق کند؟ آن کفن هفت تکه را بده اسمإ! کاش میشد آدمی به جای یار عزیزتر از جان خویش فراق را برای همیشه کفن کند.
بچه ها بیایید حسن جان!حسین جان! زینبم! عزیزم ام کلثوم بیایید با مادر وداع کنید سخت است میدانم خدا در این مصیبت بزرگ به اجر وصبرش یاریتان کند .آرامتر عزیزان !از گریه گریزی نیست اما صیحه نزنید شیون نکنید مثل من آرام اشک بریزید .سیمای مادر را؟ باشد باز میکنم هرچند که دل من دیگرتاب دیدن آن چهره نیلی را ندارد.اینقدر صدا نزنید مادر را! او که اکنون توان پاسخ گفتن ندارد فقط نگاهش کنید وآرام اشک بریزید اما نه انگار این دستهای اوست که از کفن بیرون می آید و شما را در آغوش میگیرد این باز همان دل مهربان اوست که نمی تواند پس از وفات نیز ندای شما را بی جواب بگذارد تا کجاست مقام قرب تو فاطمه جان!شما را به خدا بس کنید بچه ها!برخیزید!این جبرئیل است که پیام آورده .برخیزید!جبرئیل میگوید:روح این بچه ها مفارقت میکند از جسم بردارشان  جبرئیل میگوید:عرش به لرزه در آمده  بردارشان تاب وتحمل خدا هم....علی جان بردارشان. برخیزید بچه ها چه شبی است امشب خدایا! برخیزید بر مادرتان نماز بخوانیم نماز آراممان میکند .حسن جان! بگو بیاییند آن چند نفر  بگو آرام و مخفیانه و بیصدا بیاییند همه کار همین امشب باید تمام شود وصیت مادرتان زهراست.

دل نوشته ها


خيلي دوست داشتم تا تو وبلاگ كلاسمون جايي باشه كه بچه ها بتونن حرف هاي دلشون رو بزنن. براي همين بعد از مشورت با دوستان، دل نوشته رو براي اين كار راه انداختيم .
وبلاگ انديشيدن منتظر دل نوشته هاي قشنگ شما عزيزان است .
براي خوندن اين دل نوشته ها رو ادامه مطلب كليك كنيد .

ادامه نوشته